گناه

پیرمردی پسر جوانی داشت که بسیار گناه می کرد برای آنکه او را متوجه گناهان خود کند روزی به او گفت به ازای هر گناهی که انجام می دهد میخی بر تخته ای بکوبد .
روزها گذشت وپسر فرمان پدر را اجابت می کرد تا اینکه روزی رسید که جایی برای کوبیدن میخ بر روی تخته وجود نداشت . پسر به خود آمد و پریشان به سوی پدر رفت . پدر به او گفت این بار به ازای هر کاری نیکی که می کنی یک میخ از آن تخته جدا کن . پس از گذشت ماه ها یک روز پسر خوشحال به سمت پدر رفت در حالی که آن تخته چوب خالی از میخ شده بود .
پدر تخته را به پسر نشان داد و گفت روح آدمی مثل این تخته چوب می باشد تو همه میخ ها را در آوردی ولی اثر آن ها بر روی تخته چوب باقیست . گناهان هم همان کاری را با روح می کنند که این میخ ها با تخته کردند .

درباره ی ابوالفضل

ابوالفضل هستم ، دانشجوی دانشگاه فرهنگیان ، و سعی دارم که در این سایت بیشتر مطالب مذهبی و...قرار بدهم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی سایت